شنبه بیست و هفتم شهریور 1389
1
عینک دودی نخواهم زد
تا چشمان شرم زده ام
از نگاه تو در امان شود
2
تو که رفتی
سیگاری روشن شد
از تو می گفت
3
از این همه دریا چه می خواهی، ماهی ؟!
جفتت در رودخانه مرد
4
شانه ی من بود و
گریه ی تو
اشکم هست
شانه هایت کو !
5
آینه دیواریست
میان من و تنهایی
نوشته شده توسط پیاده در ساعت 16:7 | لینک
|
